چرا منوچهر بدیعی فکر می‌کند فقط بخش اول بیگانه‌ی آلبر کامو باارزش است؟

آلبر کامو و بیگانه به‌روایت منوچهر بدیعی رضا شکراللهی: رمان «بیگانه‌»ی آلبر کامو امسال شصت‌ساله شد. بهترین رمانی نیست از بی‌شمار رمانی که خوانده‌ام، اما خیلی سال پیش در جایی گفته بودم بی‌شک تأثیرگذارترین رمانی است که در عمرم خوانده‌‌ام و حالا هم تکرار می‌کنم که «هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم، لرزه به ذهنم می‌افتد و لحظاتی به خلسه‌ای فکری فرو می‌روم که بیرون آمدن از آن برایم دشوار است». نخستین بار سال ۱۳۷۲ بیگانه را خواندم و هنوز … ادامه

آتشی که ژان لوک گدار از گور سینما درآورد

آرمان ریاحی: برای ژان لوک گدار سینما بازتابِ واقعیت نیست، واقعیت بازتابِ سینماست. برای نسل امروز سینمادوستان و یا جوانان تشنه‌ی تصاویر پر زرق و برق که مذاق دیداری‌شان با محصولات شرکت‌های درشت چندرسانه‌‌ای گره خورده، حتا تحمل یک فریم از فیلم‌های سینمای هنری دهه‌های پیش تحمل‌ناپذیر است، چه برسد که این نسل بخواهد به تماشای تجربه‌های غریب فیلمساز سالخورده‌‌ی تازه‌درگذشته‌ای بنشیند که در جوانی یک‌ یاغی بی‌مهار محسوب می‌شد که مایل بود جهانِ – به‌زعم خودش و همفکرانش – … ادامه

منوچهر اسماعیلی چگونه با صدایش جادو می‌کرد و چرا جاودانه شد؟

آرمان ریاحی: منوچهر اسماعیلی یک صدا داشت و ‌ده‌ها تن با همین صدا سخن گفتند؛ منوچهر اسماعیلی ده‌ها صدا داشت و یک تن به جای همه حرف زد. در انتهای یک مرداد تشنه صدایی خاموش شد که بخش شنیداری حافظه‌ی فرهنگی ما ایرانیان با آن ماجراها داشت؛ صدایی منعطف که گاه دریغ‌انگیز می‌شد و گاه زنهاردِه و گاهی فراموشش می‌کردیم، بس‌که توان و تبحر داشت در تیپ‌گویی. صدای منوچهر اسماعیلی می‌توانست به چهره‌ی ستوان کلمبو بنشیند با آن چشم‌های تابه‌تا … ادامه

سایه را چه به مرگ!

۱ـ این را قبلاً هم جایی نوشته‌ام که برخی هنرمندانِ سترگ و بشکوه از همان روزهای اول که نام‌شان را می‌شنوی و با آثارشان آشنا می‌شوی پیرند و گویی کهن‌سال. سال‌ها می‌گذرد و تو بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوی  و سن‌وسال‌دارتر، اما آنان همچنان همان‌گونه کهن‌سال‌اند که بوده‌اند و انگار پیرتر نمی‌شوند. هوشنگ ابتهاج یا همان سایه برای من از اوان جوانی که خواندمش و عکس‌هایش را دیدم، این‌گونه بود؛ برخلافِ مثلاً محمدرضا شجریان. سایه‌مانندها، بس که از ابتدا برایم کهن‌سال‌اند، … ادامه

م.ف. فرزانه و رنجِ دیدن آخرین رنج‌های صادق هدایت

«مانع رفتنش شدم:– نمی‌خواهید یک قهوه با همدیگر بخوریم؟– فعلاً نه. کار دارم. یک موقع دیگر.– کی؟– کی کار شیطان است.و دور شد. مثل یک پرنده. مثل یک حواصیل…» درگذشت مصطفی (فری) فرزانه یا همان «م. ف. فرزانه»، که این‌گونه نامش بر کتاب معروف «آشنایی با صادق هدایت» نقش بسته، به‌معنای از میان رفتن یکی از آخرین شاهدان رنج‌های صادق هدایت، از دردمندترین روشنفکران معاصر ایران، است. خواننده با خواندن «آشنایی با صادق هدایت» متوجه می‌شود که م. ف. فرزانه … ادامه

یعقوب یادعلی و مرارتِ نویسنده ماندن

رضا شکراللهی: یعقوب یادعلی سوم اسفند ۱۴۰۰ در بوستون آمریکا در ۵۱ سالگی بر اثر سکته‌ی قلبیِ ناگهانی درگذشت و با رفتنش پاره‌هایی بزرگ از خاطراتِ مشترک من با او، از کودکی و نوجوانی و جوانی، در خاک شد. یک روز گذشته است و هنوز دارم دست‌وپا می‌زنم تا آوارِ سنگین این خبر را از شانه‌هایم پس بزنم. در ۲۷ آبانِ ۱۳۸۱، وبلاگ خوابگرد در پرشین‌بلاگ را با نوشتن درباره‌ی یادعلی و مجموعه‌داستانش «احتمال پرسه و شوخی» آغاز کردم و … ادامه

جهالت مرز ندارد، حتا اگر هانا هورکا باشید!

هانا هورکا یک خواننده‌ی چکی بود که به‌تازگی درگذشت و چه‌جوری مردنش حقیقتاً تأسف‌بار بود. همین اول بگویم که ویدئوی پایینِ این نوشته یکی از معروف‌ترین ترانه‌های گروه قدیمی همین خواننده است؛ گروهی که از سال ۱۹۷۶ تشکیل شده و به اجرای ترانه‌های محلی اسکاتلندی و ایرلندی شهرت دارد. اما ماجرای مرگ هانا هورکا در ۵۷ سالگی هانا هورکا جزو ضدواکسن‌های چک بود و برخلاف نظر خانواده‌اش، تحت‌تأثیر توهمات برخی دوستانش، قصد واکسن زدن نداشت. کریسمسی که گذشت، شوهرش و … ادامه

ایران درودی چگونه ایران درودی شد؟

درخشش ابدیِ یک ذهنِ زیبا این نوشتار به‌قلم دکتر پرتو مهدی‌فر گذری است کوتاه بر زندگی ایران درودیدر قالب کهن‌الگوها (آرکی‌تایپ)‌های سفر قهرمان و فرایند تفرّد از میان انبوه ظرفیت‌های تحقق‌نایافته در جوامع بشری، معدود افرادی قادر به عبور از مرزهای زیستِ عمومی و تحققِ «فردیت» خویش‌ هستند؛ کسانی که خود بخشی از راه‌حل‌های جهان‌‌‌اند وقتی‌ جماعت کثیری، شبیه صورت‌مسئله‌‌‌های گنگ، سرگرم سطح ناقصی از «بودن» شده‌اند. این نوادر تمامِ چیزی‌اند که می‌توانسته‌اند باشند، زیرا «خویش» را از خود و … ادامه

تبارشناسی ماسک‌ها در عصر کرونا

پرتو شریعتمداری: در آغاز کلمه بود. ماسک نبود. پیدا نمی‌شد؛ در آغاز پیدایش کووید. در داروخانه‌ها و فروشگاه‌ها که سراغش را می‌گرفتی، می‌شنیدی که «تمام شده. شاید اگر صبح خیلی زود آمده بودید می‌شد بخرید. حالا معلوم نیست کی بیاید». در خیابان صف‌های طولانی مردمی درمانده را می‌دیدی که با شال گردن و دستمال کاغذی ماسک‌هایی عاریتی به صورت داشتند و با چشم‌هایی بدبین از بالای همان ماسک‌های زپرتی دیگران را برانداز می‌کردند. در خانه با تکه‌پارچه‌های بازمانده از خیاطی‌های … ادامه