داستان کوتاه «اترک»، امین اطمینان، مشهد

خبرِ خمپاره‌اندازی به مجتمعِ‌ ساختمانیِ نور، تصویر فریبا از مجتمع‌های مسکونی جنگ‌زده‌ها را دوباره خاطرم انداخت. پرده‌های سفیدِ هم‌شکلِ پنجره‌هایِ مجتمعی که توی ساعتی مشخص برای طلوع و ساعتی مشخص برای غروب پس‌وپیش می‌رفتند، قبرها، شکاف‌ها یا گودال‌هایی را خاطرش می‌آورد. حالا انگاری هنوز جهت و سرِ موشک‌ها و بمب‌افکن‌های هواییِ عراقی‌ها از دهه‌ی شصت … ادامه

«بازخوانی زندگی وحشت‌آور آقای هدایت جبرپور در تشییع جنازه‌اش»، م.ر.ایدرم، قم

حکایت آقای «جبرپور» آن‌چنان  دلهره‌آور و شوکه‌کننده بود که بعد از مرگش به یک تشیع‌جنازه‌‌ی محترمانه یا یک تاج‌ گل گران ‌‌قیمت یا یک روضه‌خوانیِ‌ با اشک‌آوریِ تضمین‌شده قناعت نکردند. بلکه مثل مرده‌های فرنگی روی سکویی قرارش دادند و همه در مراسمی رسمی پشت سرش صحبت کردند تا یکی از شرم‌آورترین ‌مجالس ختم تاریخ را … ادامه

داستان کوتاه «رزم آفتاب‌پرست‌ها»، علی محمدی کاشانی، تهران

تقدیم به مادر ملکه تمام اسپری‌های پرتقالی دنیا تقدیم به پدرم پادشاه تمام دردهای دنیا آن شب تشنج کردم. افتادم وسط پیاده‌رو و بدنم شروع کرد به لرزیدن. نه به این سادگی، با رکابی بودم و بچه گربه سیاه پیچیده در لباس‌هایم، در دستم. بعد از رفتن بابا همه چیز به هم ریخت. بدون خداحافظی … ادامه

داستان کوتاه «در خیال بر درخت میوه می‌دهد»، فرهاد بابایی، تهران

امروز برای بار اول است که شب جمعه با بابا و نادیا نرفته‌ام بهشت زهرا. دایی ساسان قرار است بیاید و با هم فیلم کوتاهی را که ساخته‌ام، تماشا کنیم. تماس گرفته و گفته که دیر‌تر از ساعتی که قرار گذاشته بودیم، می‌آید. کتاب رومن به روایت پولانسکی را می‌خوانم. قسمتی که پولانسکی دارد صحنه‌ی … ادامه