احساس ملت بودن کنیم

هیچ چیز به اندازه‌ی دوقطبی‌گری و دوقطبی‌سازی نمی‌تواند جامعه‌ای را از درون به تشویش بیندازد و از بیرون آسیب‌پذیر کند. وقتی از «ملت» و «مناقع ملی» حرف می‌زنیم، خیلی فرق نمی‌کند که با چه تعاریفی از آن همدل باشیم. در هر حالت، عقلانیت در سایه‌ی آرامش به دست می‌آید و بدیهی ست که دوقطبی‌گری مانع … ادامه

از خوابگردِ اسب‌سوار به خوابگرد ماشین‌سوار

اولین بار که شلوار جین پوشیدم، ۲۳ سال پیش بود. جوان بودم. سخت راه می‌رفتم، انگار که سنگ بسته باشند به پاهایم. بدترش این بود که خیال می‌کردم همه نگاهم می‌کنند. سرم را پایین گرفتم و موزاییک‌ها و کاشی‌های پیاده‌رو را شمردم و دراز دراز رفتم تا رادیو. گذر از شلوار پارچه‌ای به شلوار جین … ادامه

داستان کوتاه «قلعه»، نوشته‌ی احمد حسن‌زاده

سلام کااَسد. حالت چه‌طور است؟ امیدوارم همیشه در سلامت کامل باشی. اوضاع آبادی بر وفق مرادت هست؟ اگر جویای حال من هستی، بد نیستم. در مدرسه‌ای شبانه‌روزی، شیفت عصر درس می‌دهم. آخرین نامه را که فرستادی، فکر کنم نامه‌ی پنجم بود، گفتم بگذار جواب همه را یک‌جا بنویسم.

این نامه را هم می‌دهم پسر کاگَنجی بیاورد. کاش شیرخان زنده بود و به او می‌دادم که نامه را برایت بیاورد. حیف شد. بعد از مرگ آن زن دیگر حواسش به زندگی نبود. گمانم همین غصه باعث شد ماشین از دستش در رود و سقوط کند ته دره. یادت هست؟ مرد بیچاره. معمولاً هفته‌ای یک‌بار از بوشهر ماهی می‌آورد. آخر هم زیر بار ماهی‌هایش دفن شد. خدا رحمتش کند. حالا غمی نیست، پسر کاگنجی چندروز یک‌بار با مینی‌بوسش می‌آید شهر. نامه را یک‌طوری به دستش می‌رسانم که به تو برساند. ببخش اگر دیر جواب نامه‌هایت را می‌دهم. هم خیلی گرفتارم و هم این‌که مینی‌بوس معلوم نمی‌کند دقیقاً چه روزی می‌آید و به‌زحمت می‌توانم زمانم را با حرکتش میزان کنم. پیش خودم گفتم حالا کااسد می‌گوید این هم رفت، تنش به تن شهری‌ها خورد و دیگر ما را فراموش کرد؛ اما خدا به سَر شاهد است این‌قدر گرفتارم که باورت نمی‌شود. اگر با شرایط آن‌جا حساب کنی، همیشه آدم وقت دارد، اما با حساب شهر از این خبرها نیست. درست که شهر کوچکی است، اما برای آدمی مثل من که تازه اول بدوبدوهایش شده وقت کم می‌آید. صبح‌ها همه‌اش این‌ور آن‌ور درس خصوصی می‌دهم. عصرها هم بعد از اتمام درس مدرسه، کلاس تقویتی برای بچه‌ها گرفته‌ام و شب از خستگی جسدم می‌رسد خانه. به‌هرحال این نامه را نوشتم تا نگویی این آقامعلم هم مثل آن چند تا معلم دیگر که گفتی بعد از این‌که از آبادی رفتند دیگر گَردشان هم نیامد روی این خاک بنشیند، معرفت حالیش نبود. من اصلا آدم کم‌حافظه‌ای نیستم. فکر می‌کنی بعدازظهرها را با تو روی دیوار قلعه فراموش می‌کنم؟ آن روزها خیلی خوب بود. خدا را شاهد می‌گیرم از بهترین روزهای عمرم بود؛ اما، خوب، خودت بهتر می‌دانی، بعد از آن، یعنی هر چه بیشتر گذشت اوضاع بدتر شد.

ادامه

«ای وطن» کلنل وزیری در پنج اجرا

امیرحسین آزاد: تصنیف یا سرود «ای وطن» ساخته‌ی کلنل علینقی وزیری در آواز دشتی ست و شعرِ آن از عبدالعظیم قریب است. ۱ـ نخستین اجرای سرود ای وطن با صدای روح‌انگیز و ارکستر به رهبری کلنل وزیری اجرا شده در سال ۱۳۰۶ تکنواز ویولن در این اجرا  ابوالحسن صبا ست. این اجرا اولین صدای ضبط شده از ساز صبا ست که بین دو بند سرود، قطعه‌ی … ادامه

تعطیلی برنامه‌ی «دستان» به بهانه‌ی ارزن روی طناب!

یک برنامه‌ی رادیویی یا تلویزیونی فرهنگی یا هنری وقتی چندین سال دوام می‌آورد، دیگر فقط یک برنامه نیست؛ تبدیل می‌شود به یک نهاد. و صداوسیما چه راحت بنیان یک نهاد را با تعطیلی آن متلاشی می‌کند. در کم‌تر از یک هفته، خبر تعطیل شدن سه برنامه‌‌ی رادیویی و تلویزیونی منتشر شد. نخست برنامه‌ی تلویزیونی «رادیو … ادامه