ساختن دلتنگی با چند دال

جستاری به‌قلم سحر سخایی در باب دلتنگی، ساختن و ویرانی ۱ـ چهار سالگی چندتا خمیر بازی می‌دادند دست‌مان و می‌گفتند یک چیزی درست کنیم. اسم مسئول کلاس ما در آن مهد‌کودکِ کسالت‌بار را یادم نیست، اما یادم هست که مجبور بودیم خاله فلانی صدایش کنیم. همه آن‌جا خاله بودند. تمام آن دخترانِ جوان یا میان‌سالِ … ادامه

وقتی آهو هنوز نفس داشت؛ روایتی شخصی از تاریخ غیاب

سحر سخایی: فکر می‌کنم پدربزرگ هیچ‌وقت نبخشیدم. پنج سالم بود. بخش بزرگی از روز و شبم را با پدربزرگ و مادربزرگم می‌گذراندم. والدین مادرم. همان‌ها که حالا قرار بود برای دیدار دختر بزرگ‌شان چند ماهی بروند دانمارک. این طولانی‌ترین نبودنی بود تا آن روز که قرار بود تجربه کنم. چند روزی قهر بودم. روزهای آخری … ادامه