ژارگون از نوع بی‌حاصل

مردی هیزم برای فروش به شهر می‌برد. ملانصرالدین به او رسید و پرسید: «این حطبِ مرتب بر حمار اسوداللّون را هر رطل شرعی به چند درهم در معرض بیع درمی‌آوری؟» مرد نگاهی به او انداخت و گفت: «اگر هیزم می‌خواهی بخری، هر من سی درهم. ولی اگر می‌خواهی دعا بخوانی، برو مسجد.» هر بار که … ادامه