داستان «دَبّهها و جُبّهها»، مهدی عباسی زهان
یک: به آقا که گفتم، گفت: فراموش میکنی. نکردم. البته حافظهام جواب نمیدهد تا از زیر و بم آن تجاوز ِ فجیع در آخرین عصر اعزام و نگاه دریده کارگرهای منبع آب تصویر تهوعآوری خلق کنم اما آن دو دَبّه را همیشه توی چشمهام دارم؛ یکی ایستاده و پُر مثل برادرم و آنیکی افتاده و … ادامه
