داستان «حدس بزنید کی»، امین شیرپور

دقیقه‌ی صد و بیست‌و‌هشتِ فیلم “افسانه‌‌ی هزار و نهصد” به کارگردانی جوزپه تورناتوره، آنجا که مرد تپل دارد از پیرمرد صاحب مغازه‌ می‌پرسد چرا تابلوهای نقاشی‌ یکهو از روی دیوار می‌افتند؟ آن‌هم وقتی سال‌ها با همان میخ خاص به همان دیوار خاص وصل بوده‌اند و هیچ اتفاق خاصی برایشان نیفتاده. بـــوم (با سه بار کشیدگی … ادامه

داستان کوتاه «داربست»، کیوان صادقی

حبیب گفت: چش رو هم بذاری یه ماه تموم شده. اوس جعفر از لای گریه‌اش نالید: صَب نمی‌کُنه، می‌خواد بازش کنه. و بعد زار زد: ـ ای خدا له شدم زیر این آوار. به فریادم برس! ستون آهنی و لخت وسط پارکینگ را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. زیر شانه‌هایش را گرفتیم. پیرمرد را … ادامه

داستان «دَبّه‌ها و جُبّه‌ها»، مهدی عباسی زهان

یک: به آقا که گفتم، گفت: فراموش می‌کنی. نکردم. البته حافظه‌ام جواب نمی‌دهد تا از زیر و بم آن تجاوز ِ فجیع در آخرین عصر اعزام و نگاه دریده کارگرهای منبع آب تصویر تهوع‌آوری خلق کنم اما آن دو دَبّه را همیشه توی چشم‌هام دارم؛ یکی ایستاده و پُر مثل برادرم و آن‌یکی افتاده و … ادامه

داستان کوتاه «تاسیان»، الهام نظری

انگار خودم گذاشتمش توی قبرش. چون یک شب که رو به دیوار خوابیده بود و صبح بعد از باز شدن چشم هایش اولین تصویری که دید سفیدی بی انتهای دیوار بود، فریاد زد و اسمی را صدا کرد که نفهمیدم کیست. وقتی آمدم همه‌ی بدنش عرق کرده بود. گفتم: «بابا؟ چی شده؟ خواب دیدی؟» بعد … ادامه

داستان «نگاهِ بی‌قرار و چشمِ سرگردان»، بهمن بابائی

اعتراف می‌کنم آن شب با مفهوم تازه‌ای از آهستگی آشنا شدم. چندان دچار هیجان نبودم. بارها روی پرده‌های چوبی و درهای کشویی و موزه‌ی دیواری مدرسه عکس‌هایش را دیده بودم. با وجود این پدرم هیچ وقت آن را از من پنهان نمی‌کرد. کیوتو آفتاب چرکی داشت که در یکشنبه‌های زمستانی از پشت پنجره‌ی آسمانخراش‌ها کبود … ادامه

داستان کوتاه «زمستان شغال»، فرهاد رفیعی

می‌روم و همه را برای پوران می‌گویم اگر تنها باشد. نباشد مهلتش نمی‌دهم. قبل از گفتن اما خودم باید بفهمم. باید آن‌قدر دوره ‌کنم بلکه یک رشته، یک نوار نهفته بیابم اگر باشد و بشود این تصاویر خرده پاشیده، این زمان‌های پر از حفره را بند هم کنم و سردرآورم از آن‌چه این‌همه بر تنم … ادامه

داستان کوتاه «انباریِ آبی»، آیین نوروزی

به جز آن چهار پیرمرد، چند دختر و پسر هم توی پارک فرشته بودند و از نگاهشان می‌شد حدس زد منتظرند آن‌ها زودتر شرشان را کم کنند. پیرمردها همگی کت و شلوار پوشیده بودند، با پالتو و کلاه و شال گردن. ولی باز هم سوز سرما می‌زد به جانشان. با قدم‌های کوتاه روی سنگ‌فرش پارک … ادامه

داستان کوتاه «عروس»، سروش مستور

بدترین چیز این است که  ناگهان خبر بدی بشنوی و بدتر از آن این است که ده‌ها هزار کیلومتر را از آن سر دنیا با هواپیما و ماشین گز کنی و بیایی تا این خبر بد را بدهی به کسی که منتظر خبر خوب است. این دقیقا همان کاری است که پاییز سال گذشته قرار … ادامه

داستان «قبل از خواب چراغ‌ها را خاموش می‏‌کنم»، حسام انوری

دیگر هیچ کاری از دست من ساخته نبود. فرامرز آمد صندلی عقب ماشین درست کنار دست من نشست و از آن طرف یوسف خان هم که یک ربع تمام توی ظل آفتاب داد زده بود “انقلاب” و گلوی خودش را جر داده بود، با لنگ عرق‌های پیشانی‌اش را خشک کرد و همان را پرید پشت … ادامه