داستان «پرتقالهای خونی»، دامون بهرنگ
کاسهی چشمم درد گرفته، نور ماشینها میپاشند روی شیشهی خیس وقطرههای باران، پرنورترش میکنند و مثل نیزه فرو میروند توی تخم چشمهایم. پلکهایم با عبور هر ماشینی باز و بسته میشود، رانندگی در شب برایم ممنوع است.شب کوری میراث باباست. آن شب که تلفن ماموریت فوری به تهران را زدند و شبانه بار و بندیلمان … ادامه