داستان کوتاه «تاسیان»، الهام نظری
انگار خودم گذاشتمش توی قبرش. چون یک شب که رو به دیوار خوابیده بود و صبح بعد از باز شدن چشم هایش اولین تصویری که دید سفیدی بی انتهای دیوار بود، فریاد زد و اسمی را صدا کرد که نفهمیدم کیست. وقتی آمدم همهی بدنش عرق کرده بود. گفتم: «بابا؟ چی شده؟ خواب دیدی؟» بعد … ادامه

