داستان کوتاه «مونس»، بهاره ارشد ریاحی

خورشید شصت و چهار سال دارد؛ به روایت سِجِلی که دو سال بعد از تولدش برایش گرفته‌اند. سی و پنج سال است در طبقه‌ی دوم آپارتمانی در کوچه‌ی جواهریانِ امیرآباد زندگی می‌کند. درست یک سال بعد از این‌که شوهر اولش به خاطر این‌که بچه‌اش نمی‌شد، طلاقش داد، با شوهر دومش که همسایه‌ی دختردایی‌اش بود آشنا … ادامه

داستان کوتاه «میخ»، ایمان اسلامیان

– «از اینجا که شما ایستاده‌ای فاصله‌ای ندارد. پشت آن انبار اشتراکی بزرگ؛ دویست سیصد متر که جلوتر بروی می‌بینی که دیگر چیزی از دیوارهایش نمانده. البته از همان موقع خراب شدنش شروع‌شده بود. قهوه‌خانه‌چی تنها مانده بود و به تک‌و‌توک رهگذرها و البته من و پدر چای و قندی می‌داد و همین. گمان کنم … ادامه

داستان «پرتقال‌های خونی»، دامون بهرنگ

کاسه‌ی چشمم درد گرفته، نور ماشین‌ها می‌پاشند روی شیشه‌ی خیس وقطره‌های باران‌، پرنورترش می‌کنند و مثل نیزه فرو می‌روند توی تخم چشم‌هایم. پلک‌هایم با عبور هر ماشینی باز و بسته می‌شود، رانندگی در شب برایم ممنوع است.شب کوری میراث باباست‌. آن شب که تلفن ماموریت فوری به تهران را زدند و شبانه بار و بندیلمان … ادامه

داستان «خشکشویی سپید»، موژان اردانی

ون فولکس مدل ۱۹۷۷ داشت سربالایی‌ای را هلک و هلک پشت سر می‌گذاشت و وقتی در سراشیبی می‌‌افتاد چنان تند می‌کرد که انگار ترمز بریده‌ است. رادیوی ماشین خراب بود و حسام که عادت داشت حتی هنگام خواب هم وزوزی توی گوش‌هاش باشد ناچار چیزی را زمزمه می‌کرد تا با پیچیدن صدا در اتاقک جلویی … ادامه

داستان «سفیدِ سفید مثل برف»، فریده شبانفر

صبح زود بود که برف شروع به باریدن کرد. توران در حاشیه خیابان ایستاده بود، بی انتظاری…دانه‌های برف روی مژه‌هایش که می‌نشست از خواب آلودگی مانده از شب قبلش می‌کاست. سردش بود و جابجای تنش  از درد می‌سوخت.  لباس نازکش  گرما نداشت و چادرش حریف سرما نبود. “کاش سری به خانه بزنم، لباس گرمی برای … ادامه

داستان «خاطرات عینک دودی»، نیکزاد نورپناه

امثال ما زیادند: دانشجویان فنی که لیسانس‌شان را از دانشگاه‌های سراسری تهران یا شهرستان‌های موجه گرفته‌اند و برای تحصیل در مقاطع تکمیلی راهی غرب می‌شوند. احیاناً مقرری ریزی هم از دانشگاه دریافت می‌کنند که برای زندگی مسکینانه‌ای کافی‌ست. اسمش را می‌گذارند بورسیه یا فاند و داشتنش متناظر شده با هوش. نمی‌دانم چطوری در این فرایند … ادامه

داستان «غوطه‌ور در فُرمالین»، عباس باباعلی

نمی‌دانند من کی‌ام. یا بودم. نه اسمم را می‌دانند، نه  شغلم را. برای خودشان، روی من اسم گذاشته‌اند. هر کسی اسمی گفت. یکی گفت: بگذاریم شاهین، به دماغ عقابی‌اش می‌خورد، که همه زدند زیر خنده. تا اینکه او  گفت، بگذارید «دامون» پسرها، دخترها داشتند مسخره بازی در می‌آوردند: «دامون  به درد آدمِ این سنی نمی‌خوره!» … ادامه

داستان «حدس بزنید کی»، امین شیرپور

دقیقه‌ی صد و بیست‌و‌هشتِ فیلم “افسانه‌‌ی هزار و نهصد” به کارگردانی جوزپه تورناتوره، آنجا که مرد تپل دارد از پیرمرد صاحب مغازه‌ می‌پرسد چرا تابلوهای نقاشی‌ یکهو از روی دیوار می‌افتند؟ آن‌هم وقتی سال‌ها با همان میخ خاص به همان دیوار خاص وصل بوده‌اند و هیچ اتفاق خاصی برایشان نیفتاده. بـــوم (با سه بار کشیدگی … ادامه

داستان کوتاه «داربست»، کیوان صادقی

حبیب گفت: چش رو هم بذاری یه ماه تموم شده. اوس جعفر از لای گریه‌اش نالید: صَب نمی‌کُنه، می‌خواد بازش کنه. و بعد زار زد: ـ ای خدا له شدم زیر این آوار. به فریادم برس! ستون آهنی و لخت وسط پارکینگ را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. زیر شانه‌هایش را گرفتیم. پیرمرد را … ادامه