داستان کوتاه «شرطِ باخت‌باخت»، نازلی گلچهره حسینی، مشهد

آقای دکتر امینی سلام من مجتبی سالاری، دانشجوی پزشکیِ شیرازم. حتما از شنیدن اسم و فامیلم شوکه شدید. نه، من دوست صمیمی شما نیستم. من پسر شهید مجتبی سالاری‌ام. از دو روز پیش که برای شرکت در کنگرۀ روانپزشکی اومدم تهران و سخنرانی شما رو شنیدم، فکرم مشغول بود که شما رو قبلا کجا دیدم. … ادامه

داستان کوتاه «سگ نجس است»، اشکان اختیاری، کرمانشاه

درِ صندوق ماشین را باز کردم و گونی را از روی سرش کنار زدم. «تد» با یک جست از صندوق بیرون پرید و پاهایم را با پوزه‌اش بو کرد، بازیش گرفته بود داشت کفش‌هایم را گاز می‌گرفت. نشستم، دست انداختم زیر گردنش و گوش‌هایش را مالاندم. کیفور شد سرش را کشید عقب و زل زد … ادامه

داستان کوتاه «ستاره‌ی شمالی»، نگار محقق، شیراز

۱ درد که تمام شد هومن تازه فهمید وحشت کرده است؛ صدا کرد: «مریم!» جوابی نیامد؛ فکر کرد که شاید همه‌ی این‌ها را خواب دیده؛ شاید! ولی حالا که خواب نبود! خودش را حس می‌کرد؛ بدنش را حس می‌کرد؛ بدن عجیبش را؛ چرا این شکلی شده بود؟!! این دست‌ها! این پاها!! داد زد: «آهای!! هیشکی … ادامه

داستان کوتاه «زورآباد»، مصطفی شمس، کرمان

شب بین کوچه‌های خاموش و برفی، یخ زده بود و تکان نمی‌خورد. سگ‌ها جایی نزدیک خانه به جان هم افتاده بودند و پارس می‌کردند. از دوردست‌ها صدای موتورگازی معیوبی سکوت «زورآباد» را به گلوله می‌بست و پیش می‌آمد. موتور که نزدیک خانه رسید، سگ‌ها خفه شدند و دیگر صدا ندادند. پنجره‌های اتاق که پژواک موتور … ادامه

داستان کوتاه «پیشانی سوراخِ من»، نادر ساعی‌ور، تبریز

دو سال قبل، در یک نیمه شبِ تابستانی، سه روز مانده به سی سالگیم، وقتی هیچ راه دیگری برای خلاص شدن از صدای شُرشُر آبی که از اول شب شروع و کم کم تبدیل به صدای موج های عظیم شده بود، نیافتم، نوکِ میخِ فولادی ده سانتی را که برای نصب عکس های سونوگرافی “آراز”، … ادامه

داستان کوتاه «چال»، نجمه سجادی، تهران

بالاخره پیدا شد. بعد از نمی‌دانم چند سال. برادری که آخرین تصویر به‌جای مانده‌ از او در ذهنم، حرکت ظریف لب‌ها و ابروهایش بود که هم‌زمان به حرکت درمی‌آمدند. ابروها بالا می‌رفتند و لب‌ها غنچه می‌شدند و یک نوچ بلند از میانشان بیرون می‌آمد؛ در جواب گریه‌‌ی بی‌امان و التماس‌های من که می‌خواستم داخل انباری … ادامه

داستان کوتاه «اترک»، امین اطمینان، مشهد

خبرِ خمپاره‌اندازی به مجتمعِ‌ ساختمانیِ نور، تصویر فریبا از مجتمع‌های مسکونی جنگ‌زده‌ها را دوباره خاطرم انداخت. پرده‌های سفیدِ هم‌شکلِ پنجره‌هایِ مجتمعی که توی ساعتی مشخص برای طلوع و ساعتی مشخص برای غروب پس‌وپیش می‌رفتند، قبرها، شکاف‌ها یا گودال‌هایی را خاطرش می‌آورد. حالا انگاری هنوز جهت و سرِ موشک‌ها و بمب‌افکن‌های هواییِ عراقی‌ها از دهه‌ی شصت … ادامه

«بازخوانی زندگی وحشت‌آور آقای هدایت جبرپور در تشییع جنازه‌اش»، م.ر.ایدرم، قم

حکایت آقای «جبرپور» آن‌چنان  دلهره‌آور و شوکه‌کننده بود که بعد از مرگش به یک تشیع‌جنازه‌‌ی محترمانه یا یک تاج‌ گل گران ‌‌قیمت یا یک روضه‌خوانیِ‌ با اشک‌آوریِ تضمین‌شده قناعت نکردند. بلکه مثل مرده‌های فرنگی روی سکویی قرارش دادند و همه در مراسمی رسمی پشت سرش صحبت کردند تا یکی از شرم‌آورترین ‌مجالس ختم تاریخ را … ادامه

داستان کوتاه «رزم آفتاب‌پرست‌ها»، علی محمدی کاشانی، تهران

تقدیم به مادر ملکه تمام اسپری‌های پرتقالی دنیا تقدیم به پدرم پادشاه تمام دردهای دنیا آن شب تشنج کردم. افتادم وسط پیاده‌رو و بدنم شروع کرد به لرزیدن. نه به این سادگی، با رکابی بودم و بچه گربه سیاه پیچیده در لباس‌هایم، در دستم. بعد از رفتن بابا همه چیز به هم ریخت. بدون خداحافظی … ادامه